|
|
|
|
|
این هم از دو متن عاشقانه دیگه امیدوارم خشتون بیاد او را سخت در آغوش کشیدم و بوییدم قلبم داشت از سینه بیرون می زد با خودم گفتم الانه که دیگه بایسته اما مهم نبود اون لحظه فقط اون شور و عشقه که مهم بود باورم نمیشه الان کنارمه چقدر انتظارش سخت بود تپش قلب او وقتی در آغوشش بودم مرا حیرت زده کردکه تپش قلبش چندین برابر من بود خدایا ببین ...او هم بیتاب من بوده آنجا بود که احساس کردم خوش بخت ترین دختر دنیام.... آنجا بود که فهمیدم برق چشمانم از آنهمه خوشبختی بوده و سرمای تنم از اظطراب رویارویی با آنهمه خوشبختی که در چشمانش موج می زد وای که چه لحظه ای بود....
حال صدای قلبش هنوز گرما بخش رویاهای من است
آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست... قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ... کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...
اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:28 توسط محمد(پاک آیین)
|
|
||
|
|
|
|
|
دردی شیرین تر از عسل... نمیدونم این چه دردی بود که بعد از دیدنت به جانم افتاد دردی که تا اعماق سینه ام را می سوزاند دردی شیرینتر از عسل پاییز است است و من روی نیمکت پارک به انتظارت نشسته ام نمی دانم چرا آرام و قرار ندارم گویی دلم در سینه دارد ملق بازی می کند دستکش هایم را در دست می کنم و از سرما به خود می پیچم نگاهی به اطرافم می اندازم پس چرا رهگزران با وجود پوششی سبکتر از من سردشان نیست؟ خدایا تو به من بگو من حالم بده یا این رهگذران این چه حالتی است که دارم چرا دستانم می لرزه نفسم نصفه می آید و می رود عجیب تر از همه اینکه هرچه به ساعت قرار نزدیک تر می شویم ضربان قلبم تندتر و نفسم کندتر می شود می ترسم تا لحظه دیدار نفسی برایم نماند وای چرا این ساعت لعنتی اینقدر دیرمی گذرد آینه را از کیفم بیرون می آورم بار دیگر نگاهی به صورت آلاییده ام می اندازم به خود می گویم میترا امروز از همیشه زیباتر شده ای ناگهان چشمانم توجهم را جلب می کند خدای من.... این چه برقی است که در چشمانم افتاده؟ این برق از کجا آمده؟ چرا امروز چشمانم اینقدر براق و زیبا شده؟ آهان فهمیدم خدای مهربونم حتما خودت امروز کاری کردی که من زیباتر شم که بیش از پیش دل از کف او ببرم درسته |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:19 توسط محمد(پاک آیین)
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط محمد(پاک آیین)
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:11 توسط محمد(پاک آیین)
|
|
||
|
|
|
|
|
مطلبی جدید و به روز
اگر شما پسری هستید طالب قرتی بازیهای دخترانه!، نکات زیر را جهت دختر شدن، البته به طور آزمایشی، رعایت کنید:
مواد اولیه
۲-اکنون نوبت آن است که تغییراتی چند در سر و صورت خود به وجود آورید. از جمله ابروها را صفا دهید! که البته این نکته امروزه لازم به ذکر نمیباشد. زیرا شما معمولا از قبل، این كار را كردهاید! ۳-حالا به سراغ لوازم آرایشی مادر یا احیانا خواهر خود بروید. سعی کنید قوطی کرم پودر را روی صورت خود خالی کنید! ۴-در آخر یک مانتو که از شدت تنگی به کیسهی مارگیری شباهت دارد به تن کنید. هر چه تنگتر، اندام ضایع شما زیباتر! ۵-روسری ترجیحا تیتیش خود را سر کنید و آماده خروج از خانه شوید. ۶-کفش پاشنه بلند در اینجا نقش مهمی ایفا میکند. هر چند که شما با پوشیدن یک کفش پاشنهدار مثل شترمرغ راه خواهید رفت!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:24 توسط محمد(پاک آیین)
|
|
||